شعری برای ایام حج

حج نامه

شاعر : الله یار خادمیان

پرچمِ هستی به سرِ بامِ تو
بحرِخرد قطره ای از جام تو

نام من از نام تو نشات گرفت
شاعری‌ام از تو فضیلت گرفت

نام تو از نامه‌ی من پاک نیست
بی تو دلم شاد و غزلناک نیست

تا که درآن جمع سیاه ایستم
لایق فرمان‌بری ات نیستم

گُنگ به تمجید تو بر خاسته
کور، به مدح تو شد آراسته

خود نشناسی، به تو کی می‌رسد
کور سپاسی، به تو کی می‌رسد

می‌دهم از طاعت خود انصراف
تا نشود اهل تو در انحراف

دست به دامان تو ام در نیاز
شب همه شب گم شده‌ام در نماز

قصه‌ی من قصه‌ی نادانی است
زمزمه‌ام خوف و پریشانی است

وای از این نظم بهم ریخته
وای از این دانش پر ریخته

داد از این خام سری وای من
آه از این باطن رسوای من

آمده‌ام خیره سری کم کنم
بندگی‌ام را به تو محکم کنم

خسته شدم در گذرِ روزگار
|من به نگاه توام امیدوار

تا به کی افسانه سرائی کنم
سیر به هر صورت واهی کنم

بندگی‌ام جمله به عادت گذشت
زندگی‌ام مستِ کسالت گذشت

گم شده درپیچ وخم جهلِ خویش
سخت گرفتارم از این سهلِ خویش

شاد منِ نو سفر از ظاهرم
نقش خطا زُل زده بر خاطرم

هر چه به آیینه نگاه می‌کنم
صورتِ آیینه سیاه می‌کنم

عجز خودم را به هنر می‌کشم
صورتی از فقر بشر می‌کشم

بی هنرم، از چه گزارش کنم
بی عددم، هرچه شمارش کنم

آمدم آماده شوم مرگ را
جمع کنم حاصلِ بی برگ را

باعث فرسایش و غم بوده‌ام
سایه‌ی دیوار عدم بوده‌ام

گرچه بسی خبط وخطا کرده‌ام
روی به میقاتِ تو آورده ام

بسته‌ام احرام که محرم شوم
مست ز سرچشمه زمزم شوم

مرغ ضعیفم که به قاف آمدم
گردِ حریمت به طواف آمدم

نقطه‌ی طوف همه فرهنگ‌ها
صورت تمجید همه رنگ‌ها

آمده‌ام خیره سری کم کنم
بندگی‌ام را به تو محکم کنم

آمده‌ام نزد تو آدم شوم
بار دگر نفس مکرّم شوم

بنده‌ی گمنام تو ام، بی بدیل
آمده‌ام تا به مقام خلیل

خالق تکبیر تکبّر شکن
مظهر توحید تکثر شکن

با هیجان هروله زن آمدم
مثل قیامت به کفن آمدم

روحِ گرفتارِ سرای سراب
آمده از دست تو گیرد شراب

آمده‌ام هم خط هاجر شوم
در نفس کوه شناور شوم

آمده‌ام تا به صفا گل کنم
سعی کنم بر تو توکل کنم

آمده‌ام مروه معطر شوم
بوی خدا گیرم و اطهر شوم

با همه خوبان تو قاطی شدم
معرفتم ده عرفاتی شدم

مشعر شعری به صفاتم بریز
حق نگری در حرکاتم بریز

آمده‌ام نقد کنم خویش را
خاک کنم دیو بد اندیش را

ما و منیت بکشم در منا
خاک‌تر ازخاک شوم بر ملا

سنگ به شیطان خودم می‌زنم
دست به ویران خودم می‌زنم

سنگ مجازی به ستون می‌زنم
تیر به تثلیث درون می‌زنم

می‌شوم از هرچه تعلق رها
از زن و فرزند و ز نام و نما

عطر و زر و زینت دنیا حرام
هرچه مجازیست ندارد دوام

می‌روم از نفس حرام و حلال
تا نفسی با تو شوم در وصال

منفعلم، معترفم در حضور
موی سرم را زده‌ام در قصور

جز به تو هرگونه گرایش خطاست
هر چه زفضلِ تو برآید عطاست

نزدِ تو کس نیست که مستی کند
جرئت من بودن و هستی کند

هرچه نما نزد تو بی دینی است
آینه بینی همه خود بینی است

هر چه بگوییم کمیّت در اوست
رسم هر آن شعر منیّت در اوست

هر که به گردِ حرم نور نیست
از خطر خود گِرَوی دور نیست

دل به همین هفت طوافی که داشت
پاک شداز عیب وخلافی که داشت

عشق به تکریم اللهی رسید
بارقه‌ی لا یتناهی رسید

وای به روزی که نباشد فرج
وای من و زندگی از بعد حج

وای من و وای دل از بعد ازین
وای من از حاجی یک لحظه بین

باز همان شهر و همان حال پیش
باز همان نفس و همان قوم و خویش

بار دگر زندگی خام و خواب
بار دگر بازیِ بی بازتاب

بار دگر نفس بدون مهار
با دگر شهرت بی اشتهار

بار خدا یا همه را پاس دار
دور ز اندیشه‌ی وسواس دار

هشتم مهرماه ، روز مولانا

مولانا

هشتم مهرماه روز بزرگداشت مولاناست، ولی دریغ از برنامه‌هایی که شایسته‌ی شکوه مولانا برای بزرگداشت این روز در ایران برگزار شود.

هشتم مهرماه در تقویم رسمی کشور به عنوان «روز بزرگداشت مولوی» ثبت شده، ولی امسال گویا جز یک برنامه، از برگزاری مراسم برای بزرگداشت این روز خبری نیست.

در ایران در سال 2007 که از سوی یونسکو به عنوان «سال مولانا» نام‌گذاری شده بود، برنامه‌های مفصل و متنوعی برگزار شد اما در سال‌های دیگر روز بزرگداشت مولانا غالبا آن‌چنان که شایسته‌ی نام و جایگاه اوست، گرامی‌ داشته نشده و نمی‌شود.

در هر حال حاضر، ماه‌گفتارهایی در بنیاد شمس تبریزی و مولانا برگزار می‌شود، به این ترتیب که مجموعه‌ی نشست‌های «شمس در آینه‌ی مولانا» هر ماه میزبان شمس‌پژوهان و مولوی‌شناسان است. هشتم مهرماه هم برای روز بزرگداشت مولانا قرار است برنامه‌ای با سخنرانی افرادی همچون محمدعلی موحد، مهدی محبتی، عباس کیارستمی و حجت‌الله ایوبی - رییس بنیاد - برگزار شود. حجت‌الله ایوبی که رییس بنیاد شمس و مولاناست، در دولت جدید به سمت رییس سازمان سینمایی منصوب شده و روزهای شروع کارش را در این سازمان می‌گذراند.

در ایران برای شاعرانی مثل حافظ و سعدی مرکزهایی با نام‌های حافظ‌شناسی و سعدی‌شناسی وجود دارد که متولی برگزاری روزهای این شاعران هم هستند. یا مثلا برای فردوسی و خیام و عطار که آرامگاه‌های‌شان در توس و نیشابور است، دست کم برنامه‌هایی از سوی مرکزهایی در همان‌ شهرها برگزار می‌شود، اما ظاهرا از آن‌جا که مقبره‌ی مولانا در قونیه است، در ایران نهادی خود را مسؤول برگزاری بزرگداشت این شاعر مطرح در سطح جهان نمی‌داند.

غلامرضا اعوانی زمانی که رییس مؤسسه‌ی پژوهشی حکمت و فلسفه‌ی ایران بود، از راه‌اندازی مرکز مولاناپژوهی در این مؤسسه خبر داده بود، که از آن هم خبری نیست.

همچنین در سال‌های گذشته، همایش‌هایی با محوریت پیوند «خوی، قونیه و نیشابور» و «خوی، قونیه و شیراز» برگزار شد که دیگر از این دست برنامه‌ها هم خبری نیست.

همه‌ی این‌ها در حالی است که ترکیه به‌خاطر وجود مقبره‌ی مولانا در قونیه، مولانا را شاعری ترک معرفی می‌کند و ترجمه‌ی «مثنوی معنوی» او را برای چهره‌های سرشناس دنیا می‌فرستد. همچنین از این رهگذر، درآمد ارزی بسیاری برای خود ایجاد کرده است.

به گزارش ایسنا، در معرفی مولانا می‌خوانیم: جلال‌الدین محمد بلخی مشهور به مولانا ششم ربیع‌الاول سال 604 هجری در شهر بلخ که آن زمان جزوی از خراسان امروزی بود، به دنیا آمد و به سبب این‌که در سال 628 هجری در شهر قونیه از بلاد روم وفات یافت، به مولانای روم مشهور شد.

پدر او مولانا محمد بن حسین خطیبی معروف به بهاءالدین ولد و سلطان‌العلما، از بزرگان صوفیه و مردی عارف بود و نسبت خرقه‌ی او به احمد غزالی می‌رسید. در روایت‌ها آمده است، سلطان‌العلما احتمالاً در سال ۶۱۰ هجری قمری، هم‌زمان با هجوم چنگیزخان از بلخ کوچ کرد. روایت شده ‌است که در مسیر سفر با فریدالدین عطار نیشابوری نیز ملاقات داشت و عطار، مولانا را ستود و کتاب اسرارنامه را به او هدیه داد. او به قصد حج، به بغداد و سپس مکه و پس از انجام مناسک حج به شام رفت و تا اواخر عمر آن‌جا بود و علاءالدین کیقباد پیکی فرستاد و او را به قونیه دعوت کرد. مولانا در 19سالگی با گوهر خاتون ازدواج کرد. سلطان‌العلما در حدود سال ۶۲۸ هجری قمری جان سپرد و در همان قونیه به خاک سپرده شد. در آن هنگام مولانا جلال‌الدین ۲۴ سال داشت که مریدان از او خواستند که جای پدرش را پر کند.

مولانا در ۳۷سالگی عارف و دانشمند دوران خود بود و مریدان و مردم از وجودش بهره‌مند بودند تا این‌که شمس‌الدین محمد بن ملک داد تبریزی نزد مولانا رفت و مولانا شیفته او شد. در این ملاقات کوتاه او دوره‌ی پرشوری را آغاز کرد. در این ۳۰ سال مولانا آثاری بر جای گذاشت که آن‌ها را از عالی‌ترین نتیجه‌های اندیشه‌ی بشری می‌دانند.

در حدود سال ۶۴۲ هجری قمری شمس تبریزی به مولانا پیوست و چنان او را شیفته کرد، که مولانا درس و وعظ را کنار گذاشت و به شعر و ترانه و دف و سماع پرداخت و از آن زمان طبعش در شعر و شاعری شکوفا شد و به سرودن شعرهای پرشور عرفانی پرداخت. کسی نمی‌داند شمس تبریزی به مولانا چه گفت و آموخت که دگرگونش کرد.

شمس بیش‌تر از سه سال در شهر قونیه نماند و به عللی که تفصیل آن را باید در شرح احوال مولانا دید، در شبی در سال 645 این شهر را ترک کرد و ناپدید شد. مولانا در فراق او روزگاری سخت سپری کرد و در پی شمس به شام و دمشق رفت، اما شمس را پیدا نکرد و به قونیه بازگشت. اما او هر چند شمس تبریزی را نیافت، ولی گویی حقیقت شمس تبریزی را در خود یافت و دریافت که آن‌چه به دنبالش است، در خودش حاضر است. چندین سال گذشت، ولی یک بار دیگر حال و هوای پیدا کردن شمس تبریزی در سر مولانا افتاد، بنابراین به دمشق رفت؛ اما باز هم شمس تبریزی را نیافت و به قونیه بازگشت. مولانا پس از مدت‌ها بیماری در پی تبی سوزان در غروب یکشنبه، پنجم جمادی الآخر ۶۷۲ هجری قمری درگذشت.

مثنوی معنوی، دیوان شمس و فیه ما فیه از آثار مشهور مولانا هستند. مولانا کتاب مثنوی معنوی را که مشتمل بر 26 هزار بیت می‌شود، با بیت «بشنو از نی چون حکایت می‌کند / از جدایی‌ها شکایت می‌کند» آغاز می‌کند، که این مثنوی را چکیده‌ی کل مثنوی معنوی می‌دانند. این کتاب از شش دفتر تشکیل شده و یکی از برترین کتاب‌های ادبیات عرفانی کهن فارسی و حکمت پارسی پس از اسلام است. این کتاب در قالب شعری مثنوی سروده شده ‌است که در واقع عنوان کتاب نیز هست. اگرچه قبل از مولوی، شاعران دیگری مانند سنایی و عطار هم از قالب شعری مثنوی استفاده کرده بودند، ولی مثنوی مولوی از سطح ادبی بالاتر برخوردار است که آن را به درخواست حسام‌الدین چلبی سروده است.